هوالحکیم

داستان یک مهندس عمران از اخراج تا موفقیت..

شاید توی سال های نه چندان دور بود وقتی که من کارمند یه شرکت بودم که توی اون شرکت کارای طراحی سازه انجام می­دادم. صبح پا می­شدم می­رفتم سرکار. عصر سر ساعت مشخص بر می­گشتم و یک حقوق نه چندان زیاد ولی انقدر بود که خرج زندگیم می­گذشت. اون سال ها من تازه ازدواج کرده بودم. و توی یکی از همین روزها بود که رئیسم صدام زد و گفت بیا توی اتاقم. و بهم گفت طه تو کارمند خوبی بودی برای من. ولی امروز به دلیل شرایط بد شرکت همکاری مون رو باید قطع کنیم.

اون روز خیلی محترمانه من اخراج شدم. آره! اخراج شدم و اومدم خونه. از فردای اون روز رزومم رو دستم گرفتم و شروع کردم به فرستادن رزومه و برای مصاحبه جاهای مختلف رفتم. هر روز آگهی های روزنامه ها رو نگاه می کردم. و اتفاقی که افتاده بود این بود که من به هیچکس نگفته بودم اخراج شدم. حتی همسر من هم نمی­دونست من اخراج شدم. و خجالت می­کشیدم چون تازه ازدواج کرده بودم. پس من هر روز سر ساعتی که قبلا از خواب پا می­شدم لباس می­پوشیدم و می­رفتم بیرون. و عصر هم ساعتی که همسرم از سرکار برمی­گشت من هم لباس می­پوشیدم و می­رفتم بیرون و برمی­گشتم. تا اون فکر کنه من همچنان میرم سرکار. و من هر روز رزومه می­فرستادم و برای استخدام جاهای مختلف می­رفتم و همشون آخرش بهم می گفتن باهات تماس می­گیریم و من بودم که چشمم به گوشی تلفنم می­موند همیشه تا یه روزی یکی از اون آدم ها بهم زنگ بزنه و بگه از فردا بیا سرکار. اما این اتفاق نیفتاد..

یک ماه گذشت.. روزها به همین شکل سپری شد . من ۵۲ جا رزومه داده بودم و ۵۲ جا برای مصاحبه رفته بودم.. بعد از ماه اول من پنج کیلوگرم وزن کم کرده بودم و ظاهرم چنان بهم ریخته شده بود که همه فکر می­کردند مریضم. و واقعا فشار عصبی بود که من اون روزها داشتم تحمل می­کردم. و اتفاق بدتر این بود توی این روزها ذخیره مالی من داشت تموم می­شد. من یه پس انداز کوچیکی از کارمندیم تونسته بودم جمع کنم که داشتم اونو خرج می­کردم. اجاره خونه، قسط بانک، هزینه های خونه، همه و همه رو داشتم با همین پس انداز می­دادم و پس انداز من هم داشت تموم می­شد.

ماه اول تموم شد و من بعد از ۵۲ تا مصاحبه به بن بست رسیده بودم. ابتدای ماه دوم زمین گیر شده بودم و دیگه از در خونه نمی تونستم برم بیرون و تنها کارم این بود صبح لباس بپوشم برم و عصر دوباره لباس بپوشم برگردم و بگم من سرکار بودم.. ظاهرا!!

و توی ماه دوم یک چیزی رو فهمیدم.. که ای کاش زودتر متوجه اون می شدم و دوست دارم این دانسته خودم رو با شما به اشتراک بذارم.. توی ماه دوم “ من تصمیم گرفتم کاری بکنم که هیچوقت نکردم.”

اون روز من فهمیدم چیزی رو که توی دانشگاه یاد گرفتم شاید فقط ده درصد اون چیزی بوده که توی بازار کار بهش نیاز بوده. ما توی دانشگاه خیلی از مطالب رو یاد می­گیریم و فکر می­کنیم برای ورود به بازار کار کافیه. در حالی که من فهمیدم فقط ده درصد اون چیزی بوده که توی بازار کار بهش نیاز بوده و من وقتی فهمیدم نمی­دونم، شروع کردم به مطالعه کردن.. شروع کردم به دیدن فیلم های آموزشی.. شروع کردم به داشتن روابط جدید.. اون روزها سعی کردم دوستای جدیدی رو پیدا کنم و همه و همه دست به دست هم داد تا من یک راه جدید رو پیدا کنم. راه جدید پیدا کردم و خداروشکر می­کنم که یک روزی کارفرمام منو اخراج کرد.

 و به جایی رسیدم تا آخر ماه سوم تونستم بلیط سفر خارج رو به همسرم هدیه بدم. اون روزا سفر خارج برام خیلی بزرگ بود چون تا قبل از اون من حتی نتونسته بودم همسرم رو به یک سفر داخلی ببرم ویادم نمیره وقتی اولین سفر خارجی رو با همسرم رفتیم شب اول توی رستوران همسرم تو چشمام نگاه کرد اون شب گریه کرد و تو شرایطی که اشک تو چشماش جمع شده بود بهم گفت دوستت دارم. واسم قشنگ بود و همسرم هنوز نمی­دونست من چه راهی رو گذروندم .. هنوز نمی­دونست من اخراج شده بودم. و اون روز راهی رو ادامه دادم که فکر می­کنم لازمه خیلی از شما بدونید.

امروز من سوار ماشینی میشم یک روزی عکسش بک گراند لپ تاپ من بوده و تصورشم نمی­کردم بتونم اون رو بخرم.

 امروز جایی خونه دارم که یک روز اون­ جا رو از نزدیک ندیده بودم و همیشه اسمش رو شنیده بودم.

امروز آدرس دفتر کار من و شرکت من جایی هست در حوالی جایی که من یک روز اونجا کارمند بودم.

و امروز وقتی من صبح میرم سرکار و ایمیل هام رو چک می­کنم، رزومه هایی می بینم از آدم هایی که برای کار برام رزومه فرستادن و من توی این رزومه ها فقط خودم رو می­بینم. منِ نوروزی ۴ سال پیش امروز رزومه هایی رو دارم می­خونم و می­فرستم برای خودم. وقتی اینا رو می­خونم و فقط به این فکر می­کنم که شاید این آدم همون نوروز ۴ سال پیشه.. این آدم طه­ یی هست که شاید پنجاه و دومین جاییه که روزمه می­فرسته.. و شاید امروز روزی باشه که اون زمین گیر بشه و دیگه نتونه بلند شه.. به این فکر می­کنم شاید این آدم همون آدمیه که اخراج شده و خجالت می­کشه به کسی بگه.. و غصه می­خورم این آدم نمی دونه راه چیه و داره رنجی می­کشه که من کشیدم.

امروز من نمی­خوام اون اتفاقات برای تو تکرار بشه ..

 امروز می­خوام خودم رو نجات بدم..

امروز می­خوام طه نوروزی رو نجات بدم..

و امروز می خوام نتیجه همه خنده ها و گریه ها، نتیجه اون راه و اون تجربیات رو انتقال بدم..

و امروز من پکی رو آماده کردم و آموزش هایی رو به اشتراک می گذارم که نتیجه اون اتفاقات هست و تجربیات آنچه بر من گذشته. و من حتی بعد از اون هم اشتباهات زیادی کردم ، بعد از اون هم راه های زیادی رفتم ، آزماش و خطاهای زیادی کردم و می­خوام اون اتفاقات تکرار نشه.. و نتیجه اون تجربیات رو در قالب این پک دارم ارایه میدم.

از تو می خوام اگر رویایی داری نذار بهت بگن نمیشه!

نذار کسی رویات رو  بدزده!

شاید دور و برت آدم هایی باشن که میگن نمیشه.. نمی تونی.. کار پیدا نمیشه..بازار خرابه…

نذار رویات رو بدزدن..

و میخوام بهت بگم چرا اون آدمها می­خوان رویات رو بدزدن.. چون اون آدم ها خوب می­دونن که اگر روزی تو بری بالا، اون آم ها باید خودشون رو سرزنش کنن.. بخاطر اینکه کارهایی که تو کردی رو نکردن.. اون آدمها غصه می­خورن.

امروز برای من رزومه هایی میاد از آدمهایی که یه روزی به من میگفتن نمیشه.. نمی­تونی.. بی خیال…بازار خرابه… و امروز اون ها برام درخواست کار می­فرستن..

و من امروز ازتو میخوام تا برای رویاهات بلند شی. قدم برداری..

برای رویاهات ارزش قائل بشی..

و اشتباهاتی که من کردم. رو تکرار نکنی.. و امروز من فقط یک آرزو دارم و اون اینه که یک روزی یک ایمیلی از تو به من برسه که توی اون ایمیل به من بگی …  بالاخره شد.     

 

      *روی قله میبینمت*

مانده تا شروع
00 Days
00 Hrs
00 Mins
00 Secs
 

بزرگترین دوره تخفیفی یلدایی پک های آموزشی پاراسیویل در راه است...

خانه طراحی سازه